بار انداز اندوه
گفتم :خداوندا /مرابه راهی بیرون بر /که من و تو باشیم/خلق رادر آن راه نباشد/راه اندوه پیش من نهاد /گفت:اندوه باری گران است/خلق نتواند کشید...شیخ ابولحسن خرقانی
صفحات وبلاگ
نویسنده: م.ا. حبیبی - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

آلبوم موسیقی "که چی" منتشر شد

شعر،4 قطعه...محمد اسماعیل حبیبی

آهنگ ،تنظیم و خواننده؛

دوست هنرمند و عزیزم... علی مولایی

پخش سراسری

 

باورم نمیشه بی تو بتونم دووم بیارم      

می دونم شکسته میشم،می دونم تموم کارم...

نویسنده: م.ا. حبیبی - جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

صبر می کنم تا باران بگیرد

آنوقت،

چترم را می ببندم...

 

صبر می کنم تا تو تصمیم بگیری ؛

حق با "چتر "بود

   یا

   باران...!

می دانم دیگر

"این تو بمیری ،آن تو بمیری"

                                 نیست...!

 

 

  هم چنان که نبود...

نویسنده: م.ا. حبیبی - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

بی سمتی

کرختی

واینکه فرمان را رها کرده ای و

پایت را به پدال گاز چسبانده ای

با تمام فشار...

درختان

رودخانه ها

آدم ها

ریخته اند توی خیابانو

کسی جز خودت اونا رو نمی بینه

که یه کم با یکی شون گپ بزنی...!

 

ادا در میاری

تلفن

پیامک

ایمیل

اما تو ،خودت نیستی

تو خیلی وقتا خودت نیستی...!

 

هم دست خودت نیست

هم هست!

تبعیدی خود خواسته

خلوتی خود خواسته

چشم چرانی جنگل و هشت صبح

پر حرفی درختان و عصر...!!

رنگ ها

رنگ ها

رنگ ها

صدای خش دار "لوی"

نت لغزان و شیطون فلوت

و

سکوت

سکوت

سکوت...!

 

بی وطنی است قبله گه           در عدم آشیانه کن...

نه این نه...

دوری به تن ،

لیک از دلم اندر دل تو روزنی است

 وان روزن دزدیده من ،

                          هر شب پیامت می کنم...

                                                                      "مولانا"

نویسنده: م.ا. حبیبی - پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

بعضی حکایت ها را دوست نداری بشنوی.

مهم نیست که درست یا اشتباه اند!

مهم نیست که در چه مرحله از اخلاقیات قرار می گیرند...

اما سرنوشت یا همان ناگزیر یا همان نمی دانم ،تورا در تو پنهان می کند...

مچاله می کند، همچنان که پروازت داده بود...

همچنان که امکان کلمه ات بوده...!

چه می دانم چرا این همه پرت گفتم ؟

ولی می دانم که دست خودم نبود...

واین تناقض ها همیشه واقعی ترین ها توی زندگی بودن....!

.....

چه قدر گفته بودم    "تو"

چه قدر گفته بودم ؛

"من دوستت دارم،

                می فهمی "!!...

 

 

نویسنده: م.ا. حبیبی - شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

با خودم حرفم میشه...دیگه عادت کردم.

به شازده کوچولو گفته بودم

"دوست داشتنو جلو سنگم بذاری ،بلند میشه دنبالت میاد"!

اما الان میخوام به جای خالیش بگم اشتباه کردم...

میخوام بگم من واقعیت "تنهایی" دوست دارم...

...(راستی یه داستانک به روایت مسافر کوچولو نوشتم که خیلی دوسش دارم...حتمن همین جا می نویسمش... )

خیلی وقتا وانمود کردیم که هستیم !اما فقط "وانمود" کردیم ...

ولی خوب مهم نیست...هست؟؟

نویسنده: م.ا. حبیبی - شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱

می دونی ؟

به روت نیاوردم...!

از همان زمانی که به جای "تو" به "من" گفتی ؛"شما"

فهمیدم پای "او" درمیان است...


 

من حسین پناهی و دوس دارم

و اینو گاهی به خودم یادآوری می کنم...همین

نویسنده: م.ا. حبیبی - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

صدای تو بودم،صدایم نکردی

اسیر تو بودم ،رهایم نکردی

 

       اسیر تو بودم رهایی هوس بود

       صدای تو بودم ،صدای تو بس بود...

 

بهم گفت ؛حبیبی یه شعر بگو که وزن نداشته باشه!رها باشه...مال منطقه خودت..آخه من همه گویش های گیلکی رو خوندم ولی مال منطقه جنوب گیلان نخوندم...

گفتم چشم ولی کوتاهی کردم...

گفت حبیبی ،محمد فارسی یه شعر داره که منو داغون کرده... شروع کرد به خوندن چند بیتش...گفت ولی به من ممکنه نده...گفتم بذار به عهده من...و استاد فارسی به من منت گذاشت و شعرو با نامه ای محبت آمیز فرستاد...

با استاد عباسی و صفر رمضانی عزیز رفتیم دیلمان...مهمان آقای عطایی شاعر و خواننده کرد...وصدای استاد پوررضا اون روز با طبیعت دیلمان یکی شده بود...

و چه آرام صدای مهربان گیلان امروز خاموش شد...و انگار دلتنگی های ما امسال تمامی نداره...

 

یادش جاودان

نویسنده: م.ا. حبیبی - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

گاهی در خلوتم ،به مادرم گفته ام "درخت"

"آشنایی زدایی" به من اجازه می دهد،

گاهی  درخت  "مادرم"باشد...!

 

تو هنوز فکر می کنی 

مرگ می آید که ما را بترساند

اما مرگ می آید که مارا از تنهایی در بیاورد...

 

ما اغلب در سایه ی کمی "درخت"

کمی می خوابیم

"بی" آنکه هیچ وقت

             "خسته" شویم...

نویسنده: م.ا. حبیبی - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

ببخش کنار آبادی ات درخت شده بودم

ببخش  

               دلم برای تو هی سخت می شود...!

راستی اگر شعر نبود، 

تکلیف من چه می شد که عاشق هیچ ام...

تو آبادی نمی شدی

من برای کدام آبادی درخت می شدم؟

 

باز هم تقصیر تنهایی شد

مرا با تو آشنا کردو

پای آشنایی اش نماند...!

 

از مجموعه ی منتشر نشده"تنهایی آدم تنهایی است"

 

 

نویسنده: م.ا. حبیبی - چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱

بیشتر اوقات ما با طبیعت هماهنگ نیستیم.مثلن شب بیدار بودن و روز خوابیدن... یا هزاران مورد دیگه!!اما یه وقتایی طبیعت باهات سر ناسازگاری داره...مثل همین سال 91 ... تصورجای خالی دوستان عزیز ،چه از دنیا رفته و چه در دنیا مانده... !!گاهی سخت می شود.

 

تصور ندیدن محمد علی بزگ نیای نازنین

تصور ندیدن امیر بدر طالعی که واقعن به کابوس شبیه تره

نریمان مژدهی که اینقد گشت وگشت که شهادت و پیدا کرد...!

 

دیگه از دنیا رفته های زنده رو نمی گم...!!

 

دست دلم به نوشتن نیست.

باید عید و تبریک میگفتم

باید یه شعر بهاری میذاشتم

ولی خوب به بزگواریتون منو ببخشید...

 

صحنه تاریک

خانه تاریک

خیابان تاریک

پس این سال نو کجاست

که ماه را به خانه برگرداند...؟


نویسنده: م.ا. حبیبی - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

همیشه دلم تنگ میشه برات

حواست به دلواپسی هام نیست

برو باشه تنهام بذار

دیگه اعتمادی به دنیام نیست

 

برو سهم دستاتو با خود ببر

منم مدتی میشه بی باورم

یه کم طاقتم طاق میشه ولی

کنار خودم از تو تنها ترم

 

حواسم به روزایه دلتنگیه

دلم پیش دستای کوچیکته

به اندوه جا مونده تو لحن من

به دوری که اینقد نزدیکته...

 

 

بخشی از یه ترانه جدید

نویسنده: م.ا. حبیبی - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

من شهروند روزهای اندک ام

هفته هایی با دو روز   سیاه و سفید...

 

در من همین طور ریشه کرده اند

                       -روزهای تو...!

 

سالی موقت

سالی بی خورشید

 

حالا بی نوازش تو

دست خالی سال های من

                      خالی است

 

ومن گاهی نترسم

                  چه کار کنم               ها؟؟!

نویسنده: م.ا. حبیبی - شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

می روی  و گریه  می آید  مرا

یک دمی بنشین

                  که باران بگذرد...

 

 

 

به محمد زحمتکش قول دادم ..یادم می رفت بد بود

...
نویسنده: م.ا. حبیبی - دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

از دلتنگی کسانی که دوست داریم

خسته خواهیم شد...

نویسنده: م.ا. حبیبی - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

 

                                              

نه حرفِ تلخ می زنم  ، نه از تو شکوه می کنم               به سقف خیره می شوم، به درد تکیه  می کنم

اگر چه بغض  کرده ام  اگر چه  طعنه   میزنم               ببخش حالِ  من  بد   است ،   ببخش  فکر  رفتنم

ببین  چگونه  بی صدا، با   تو  غریبه می شوم               چشمه ی بی شکایتم ،  که  بی تو  هرز  می روم

تو قصه ای که من از  آن، حکایتی  نکرده ام               من از  تو  دلخورم  ولی  ،   شکایتی    نکرده ام

من از سکوت دلخورم، از تو که بی صدا شدی               از تو که چون عروسکی،  قاطیِ قصه ها    شدی

 

نه حرفِ تلخ می زنم، نه از تو شکوه می کنم

به سقف خیره می شوم، به درد تکیه می کنم 

 

آهنگساز: امیر قدیانی

خواننده: حمید رضا تاجیک

 

نویسنده: م.ا. حبیبی - شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

 

چرا دوره افتاده ای توی شهر!

چرا سر انگشتانِ خواب آلوده ات را بیدار نمی کنی

 

کاش پای گل های پیراهن ات مانده بودم

می دانم بیفتم طعمه ی باد می شوم

 

بگودوست نداری

 این دریچه یِ مبهوت بسته شود

نمی خواهی این برگِ افتاده

کلافه ی  باد و بی قراری  بماند

 

دستِ خودم که نیست؛

-        دلم برای تو تنگ می شود

 

 

از مجموعه ی دست ها ی تو شایعه نیست

در دست چاپ ؛ن، ایلیا

نویسنده: م.ا. حبیبی - پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

خفته ام خواهی یافت

زیر سنگی که بر آن نوشته؛

_گفته بودمت تنها هستم!

تاکید کرده بودمت،

    "تنها هستم"!

 

این شعر دوست بزرگوارم حمیده مظفری و خیلی دوس دارم

ازش اجازه گرفتم که با شما در میون بزارم....ممنون

نویسنده: م.ا. حبیبی - جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠

برای آن ها چیزی جز" گذشته" وجود ندارد،

  چرا که

       مرده اند...!

نویسنده: م.ا. حبیبی - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

تو روزو روزگار من،بی تو روزای شادی نیست

تو  دنیای  منی  اما ، به دنیا اعتمادی نیست

 

 

 

 

 

خاطرات گمشده... فریدون

نویسنده: م.ا. حبیبی - شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

روزای من بی تو روزای خوبی نیست

دنیای دلتنگی دنیای خوبی  نیست

 

روزای من این جا پوشیده از درده

روزای این خونه  طولانی و سرده

 

دنیای خوبی نیست  با گریه سر کردن

دل کندن و رفتن دل دادن و مردن....

 

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :